جمعه / ۸ خرداد / ۱۴۰۵ Friday / 29 May / 2026
×

 نویسنده :دکتر زهراالسادات قریشی یکی از موضوعاتی که قرن‌ها ذهن بشر با آن درگیر بوده و در کلام این دو شاعر، نمودی برجسته دارد، مساله ناپایداری جهان، مرگ و زوال است؛ این که مثلا به گفته سعدی: جهان بر آب نهاده است و زندگی بر باد یا عمر برف است و آفتاب تموز که با […]

مشترکات فکری و تصویری‌ رند شیراز و رند نیشابور

 نویسنده :دکتر زهراالسادات قریشی

یکی از موضوعاتی که قرن‌ها ذهن بشر با آن درگیر بوده و در کلام این دو شاعر، نمودی برجسته دارد، مساله ناپایداری جهان، مرگ و زوال است؛ این که مثلا به گفته سعدی: جهان بر آب نهاده است و زندگی بر باد یا عمر برف است و آفتاب تموز که با تصاویری چون سبزه، سبو، کاسه، کوزه و گل در شعر خیّام و حافظ پیوند می‌خورد و مثلا کاسه گلی تداعیگر کاسه سر مردگان و در خاک رفتگان می‌شود؛ مخصوصا درگذشت شاهان و صاحبان قدرت و پریچهرگان. از آن‌جا که برجسته‌ترین چیزهایی که در جهان مجاز به چشم می‌آیند، یکی زیبایی و جلوه‌های ظاهری است که معمولا در وجود پریچهرگان تجلّی می‌کند و یکی قدرت و شوکت و ثروت که در نماد شاهان می‌آید. این جا به سه مورد از این تصاویر اشاره کرده و آن‌ها را در کلام خیّام و حافظ می‌کاویم:

تصاویر گِل و کوزه؛ خیّام در یکی از رباعیاتش یک پرده نمایشی را تصویر می‌کند که گویی به کارگاه کوزه‌گری رفته و در حال تامّل و تعمّق و درنگ در کار کوزه‌گری است که در پایه چرخ کوزه‌گری‌اش ایستاده است و تندتند یا جسورانه دارد برای کوزه‌ها دسته و سر می‌سازد، آن هم از کلّه پادشاه و از دست گدای:

در کارگه کوزه‌گـــری کردم رای             در پایه چرخ دیدم استاد به پای

می‌کرد دلیر کوزه را دسته و سر             از کلّـه پادشاه و از دست گدای

و این مساله برای خیّامی که دغدغه مرگ انسان‌ها را دارد، بسیار رقّت‌آور است. از این رو، جلو رفته و با لحنی سرزنش‌آمیز خطاب به کوزه‌گر می‌گوید: تا کی می‌خواهی گل وجود ارزشمند آدمیان را خوار کنی؟ و در ادامه:

انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو                بر چرخ نهاده‌ای، چه می‌پنداری؟!

و باز در یک پرده نمایشی دیگر، خیّام کوزه‌گری را در بازار می‌بیند که بر پاره گلی لگد می‌زند و به تعبیری آن را ورز می‌دهد و خیّام در این جا زبان حال گل را می‌شنود۱ که گویی به کوزه‌گر التماس می‌کند و درخواست ملاطفت دارد:

دی کوزه‌گـری بدیدم انــدر بـازار             بر پاره گلی لگد همی زد بسیــار

آن گل به زبان حال با او می‌گفت:           من همچو تو بوده‌ام، مرا نیکو دار!

و در تصویری زیباتر و ظریف‌تر از آدمی و فنای او چنین می‌گوید:

جامی است که عقل آفرین می‎زندش         صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جــام لطیف          می‌سازد و بــاز بر زمیــن می‌زندش

جام، ابزار و لوازم مستی است و طبعا عقل بر ابزار مستی آفرین نمی‌زند، مگر این که جام نمادی از چیزی دیگر و عقل‌پسند باشد. این جا جام با توجّه به قراین کلام خیّام، جام وجود انسان می‌تواند باشد؛ همچنان که در مصرع دوم هم تاکید می‌کند که صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش؛ یعنی عقلی که عاشق نمی‌شد، عاشق وجود انسان و جمال و کمال وی می‌شود و بلافاصله در کوتاه‌ترین و سریع‌ترین زمان ممکن در بیت بعدی همین جام بر زمین زده می‌شود که به نوعی کوتاهی بسیار زیاد عمر این جام و در حقیقت، فرصت بسیار کوتاه عمر آدمی را می‌رساند. در بیت اول ساختنی هست و در بیت دوم شکستی؛ در بیت اول بساطی گسترده می‌شود و به اندک زمانی در بیت دوم این بساط جمع می‌شود تا شاید بفهماند که زمان عمر از آن چه ما فکر می‌کنیم، بسیار گذرنده‌تر و کوتاه‌تر است.

این جا مثلا یکی از آن‌جاهایی است که سوال پیش می‌آید که آیا روزگار است که این جام را می‌سازد و بر زمین می‌زند؟! آیا خداوند است و اصلا چرا؟! چرا چنین می‌کند؟! چرا می‌سازد که بر زمین بزند؟! این‌ها یکی از عوامل جذّابیت کلام خیّام می‌شود. نکته مفهومی و زیباشناسانه جالبی در تعبیر کوزه‌گر دهر هست که بیتی از حافظ را تداعی می‌کند. بیت حافظ البته در مورد موضوع جبر و اختیار و تقدیر است که می‌گوید ممکن است تو با خود فکر کنی که این من نبودم که گناه کردم یا خطا از من سر نزد و من در چنین نقشی در این عالم قرار گرفتم و ابزار گناه واقع شدم: گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ. اما حافظ بلافاصله خود و مخاطب را هشدار می‌دهد که با این حال، تو در طریق ادب باش، گو: گناه من است! و همین ادب در پیشگاه حق تو را نجات می‌دهد. به نظر می‌آید خیّام هم تعمّدا و به رسم ادب نمی‌خواهد وقتی موضوع ساختن و شکستن است، نام خداوند را بر زبان آورد.

حافظ هم در بیان مساله ناپایداری جهان، همین تصاویر گل و کوزه را به کار گرفته، آن را با مفاهیمی حکیمانه همراه کرده و راه حل می‌دهد. حافظ می‌گوید که من یک نکته نغز و مهمّی می‌خواهم به تو بگویم که تو را از غم‌ها نجات می‌دهد. اولا بدان که اصلا ریشه غم‌های تو این است که دنبال روزی‌های ننهاده هستی و تا وقتی چنین باشد، در رنج خواهی ماند:

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی!              خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامــر گِــلِ کوزه‌گــران خواهی شــد حالیـا فکر سبو کن که پر از بـاده کنی!

اگر یک شاعر معمولی بود، می‌گفت: آخرالامر تو روزی بروی زین دنیا یا هر بیان دیگر مرادف همین وزن و مفهوم. اما حافظی که خیّام را پشت سر خویش دارد، این مفهوم را با چنان تصاویر خیّامانه‌ای بیان می‌کند. حافظ می‌گوید با توجّه به این که آخرالامر گل کوزه‌گران خواهی شد، پس حالیا، فکر سبو کن که…. خودِ واژه حالیا معادل سبو پر از باده کردن می‌شود؛ بودن در حال یا زیستن در حال از نگاه حافظ، همان سبو پر باده کردن است. به بیانی دیگر، گویی می‌خواهد بگوید روزی نهاده برای تو حال است که نباید بگذاری از دست برود و تو با طلب روزی‌های ننهاده، داری حال خودت و کیفیت دلنشینی را هم که می‌تواند برایت داشته باشد، از دست می‌دهی؛ همچنان که با بیت بعدی آن را بیشتر شرح می‌دهد:

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است  عیش با آدمی‌ای چنــد پــری‌زاده کنی

با این استنباط که تو با طلب روزی‌های ننهاده، بهشت را در زندگی و احوال دیگران می‌بینی و غصّه می‌خوری. اگر چنین نباشد و حال و لحظه‌ها و داشته‌های اکنونت را ببینی و لذّت ببری، بهشت را در زندگی خود تجربه خواهی کرد.

این جا لازم است اشاره شود که چنین تصاویر خیّامانه و حافظانه و البته جذّابی در ارتباط با موضوع مرگ و زوال گاه در شعر سعدی هم دیده می‌شود؛ به عنوان یک نمونه:

ساقی بده آن کوزه خمخانه به درویش       کان‌هـا که بمردند، گــل کوزه‌گراننـد

تصویر کاسه؛ خیّام مساله ناپایداری جهان را در تصویر کاسه چنین به کار می‌برد:

این کاسه که بس نکوش پرداخته‌اند          بشکستـه و در رهگــذر انداختــه‌اند

زنهــار! قــدم بر او به خواری ننهی        کاین کاسه ز کاسه‌های سر ساخته‌اند

می‌بینیم که واج یا صدای س چندین بار تکرار می‌شود و باز ساختن و شکستن و کاسه و سر و سر و کاسه را تداعی ‌می‌کند؛ کاسه‌ای که روزی سر بود و سری که روزی کاسه می‌شود. این جا خیّام شگرد دلالتگر صدامعنایی۱ را به کار می‌گیرد که صدا دلالتگر مفهوم می‌شود؛ گویی با تکرار مکرّر این آوا می‌خواهد بگوید از این اتفاق خیلی وقت است که خیلی زیاد دارد می‌افتد. خود واژه رهگذر هم دلالتگر این معناست؛ همیشه رهگذری هست که این اتفاق را می‌بیند. این اتفاق برای همان رهگذر هم پیش می‌آید و باز رهگذری دیگر. این تصویر به عنوان نمونه در بیان حافظ بدین گونه است:

قدح به شــرط ادب گیـر! زان که ترکیبش ز کــاسه سر جمشیــد و بهمن است و قبـاد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟!               که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟!

ز انقلاب زمــانه عجــب مــدار که چــرخ                از ایــن فســانه، هــزاران هــزار دارد یــاد!

گویی که هم فردوسی در حال سخن گفتن است و هم حافظ؛ هم شکوه و عظمت شاهان حماسه است و هم بر باد رفتن این شکوه یا به تعبیری هم مکتب کلاسیسیسم و هم رمانتیسیسم. نکته زیباشناسانه جالبی که مخصوصا در بیت آخر از این سه بیت دریافت می‌شود، تکرار مکرّر واج کشیده «آ» هست که هم دلالتگر پیوستگی و تکرار این نوع ماجراست و هم گویی حافظ می‌خواهد بگوید از اتفاق بسیار مهمّی دارم سخن می‌گویم که حتی به پادشاهان و صاحبان قدرت هم مربوط می‌شود. تا وقتی که واقع نشده، به نظر افسانه می‌آید، اما حقیقی‌ترین حقیقت است. پس باید حماسی‌گونه و با فخامت و صلابت مطرح شود و حتی فردوسیِ باشکوهِ از میان رفته را نیز در خود داشته و فرایاد آورد. واژه انقلاب نیز بر این مطلب می‌تواند دلالت داشته باشد. توجّه کنیم که نحوه بیان هنری در بیان موضوعی مهم و کشش برانگیز، مخاطب را بیشتر جذب می‌کند.

تصاویر گل و لاله و سبزه؛ تصویر دیگر این مفهوم در بیان این دو شاعر، گل و لاله و سبزه است که با رخِ نگاران و زیبارویان و فرشته‌خویان و حتی خون شهریاران ارتباط می‌یابد. شاید چون برجسته‌ترین چیزهایی که در این جهان به چشم می‌آید، یکی زیبایی و جلوه‌های ظاهری است که تجلّی آن بیش از همه در پری‌چهرگان دیده می‌شود و یکی هم قدرت و شوکت و ثروت که پادشاهان و صاحبان قدرت، نماد آن هستند. ضمن این که تصاویر گل و لاله و سبزه در سنّت ادبی فارسی، نماد گذرندگی و ناپایداری هستند. نادر کسی یافت می‌شود چون خیّام که وقتی دشتی پر از لاله را ببیند، خون شهریاران و پادشاهان را در پس آن ببیند:

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده است       از سرخی خون شهریــاری بوده است

هر شــاخ بنفشه کز زمیـن می‌روید          خالی است که بر رخ نگاری بوده است

و به شکلی دیگر:

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی            کان سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته است

گویی که خیّام می‌خواهد تاکید کند بر حرمت آدمی، حرمت حیات و به طور کلی، کائنات و باز هم مخصوصا حرمت آدمی. اصلا خیّام وقتی سبزه‌ای می‌بیند، یادش می‌افتد که خودش هم می‌میرد، سبزه‌ای از خاکش می‌روید و عدّه‌ای به تماشای آن می‌نشینند:

این سبزه که امروز تماشاگه ماست          تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست؟!

چقدر دغدغه مرگ در این نگاه هست و چقدر آدمی را در فکر فرو می‌برد! این شعر در ادبیات عرب تداعی می‌شود که می‌گوید: شگفتا از آدمی که در حالی که دارد حکایت مرگ دیگران را بازمی‌گوید، خود یکی از همان حکایت‌ها می‌شود.

فرمول و ساختار فکری بسیاری از رباعیات این‌چنینی خیّام این‌گونه است؛ این جهان تماشاخانه‌ای است. یک عدّه داشتند در این عالم بازیگری و پایکوبی می‌کردند و بی‌خبر از پایان این بازی، غوغا و هیاهویی می‌کردند. الان ما داریم بازیگری و پایکوبی می‌کنیم و به غوغا و هیاهوی رفتگان ادامه می‌دهیم. ما هم می‌میریم و در پرده مرگ نهان می‌شویم. دوباره عدّه دیگری می‌آیند، بازیگری می‌کنند و بر خاک ما پایکوبی می‌کنند.

حاصل گویی این است که پس فکر کن به هدف این نمایش که چرا این اتفاق به طور مکرّر دارد می‌افتد. هدف نمایش را دریاب که نقش تو چیست! در جهل و بی‌خبری نمان! پس باده درکش؛ باده وقت و فرصت که بعد افسوس نخوری. فکر تمام کردن وقتی و وارد وقتی دیگر یا شرایطی دیگر شدن را رها کن! این دغدغه وقت را در حافظ هم می‌بینیم:

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند        بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

این وقت، همان بودن در وقت و حال، رهایی از فکر گذر و تمام کردن چیزی و وقتی و وارد وقتی و کاری دیگر شدن که در خیال ما بهتر به نظر می‌آید و به طور کلی، باکیفیت زیستن است. به تعبیری، هر چیزی در هر وقتی، موهبتی است که باید به همان پرداخت؛ چیزی که تولستوی در داستان سه پرسش می‌گوید که بهترین وقت، همان زمانی است که در آن هستی و بهترین کس، همان کسی که با وی مواجه هستی و بهترین کار، نیکی به اوست؛ چون هیچ کدام از ما نمی‌دانیم که آیا کس دیگری خواهد بود که بتوانیم به او نیکی کنیم یا خیر.

 

شگردها و تدبیرهای دو رند در مساله گریزناپذیری مرگ

خیّام و حافظ هر دو برآنند که پس چون دنیا را اعتباری نیست، بهترین کار، غنیمت شمردن دم، در لحظه بودن و در واقع، شاد بودن است. اگر ما در تعیّنات و مسایل ظاهری با هم تفاوت‌هایی داشته باشیم، در موهبت حال که به همه ما داده شده، هیچ تفاوتی نداریم و در عین حال، این اقتدار و اختیار را هم همه ما داریم که انتخاب کنیم تا علی‌رغم بسیاری از مشکلات، همچنان شاد بمانیم و سود بریم یا تحت سلطه شیطان غم برویم؛ غم سود و زیانی که نه تنها گرهی حل نمی‌کند، حال و کار ما را نیز بدتر می‌کند. خیّام نیز همین مساله دوری از غم را با ذکر بیهودگی آن توصیه می‌کند:

ای دل! غم این جهـان فرسوده مخور!      بیهــوده غمــان بیهوده مخــور!

دهقان قضا چو ما بسی کشت و درود       غم خوردن بیهوده نمی‌دارد سود

به بیان خیّام، آن‌هایی که خیلی غم خوردند، به حاصلی نرسیدند و آخرش مردند. پس تو هم با غم خوردن به حاصلی نخواهی رسید.

پس یک راه چاره از نگاه خیّام، شادی است. برخی گفته‌اند که تاریخ ملّت ما دریای غم است و خیّام ناخدایی است که سرود شادی می‌خواند تا ما بتوانیم دریاهای غم را تحمل کنیم. گویی که خیّام به جای تک‌تک انسان‌ها دغدغه مرگ دارد و حتی گفته‌اند که این موضوع برای خیّام حل شده نیست و در این زمینه، وی را با حافظ و مولانا مقایسه کرده و گفته‌اند که برای آن‌ها مساله مرگ حل شده است. شاید از آن جهت چنین گفته‌اند که مثلا حافظ با یک حس خوب و مثبت از مرگ سخن می‌گوید و از آن استقبال می‌کند با شواهدی این گونه:

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست               روزی رخــش ببیــنم و تسلیــم وی کنـــم

و مولانا نیز آن را یک عروسی مداوم و ابدی معرفی کرده و می‌گوید: مرگ ما هست عروسی ابد. در هنگام مرگ، خطاب به فرزندش مرگ را به فرورفتن و برآمدن خورشید مانند می‌کند که همچنان که فرورفتنی هست، طلوع کردنی هم وجود دارد و انسان چون دانه‌ای است که با مرگ کاشته می‌شود و سبز می‌گردد:

فــرو شدن چو بدیـدی، برآمدن بنــگر      غروب، شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟! چــرا به دانه انسـانت این گمان باشد؟!

یا بر آن است که حتی اگر این جهان هم از هم بپاشد، از آن رو که خداوند جان این جهان است و می‌ماند، مهم نیست:

به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی؟!          چه غم است عاشقان را که جهان بقا ندارد؟!

اما به گمان نگارنده، خیّام خود به پاسخی رسیده است، اما آن را آشکار نمی‌کند و در پرده سوال نگه می‌دارد تا ما را به تعمّق و درک حقایقی برساند. وقتی خیّام می‌گوید زندگی شراب است و مرگ، مستی حاصل از آن شراب که هر دو به جام ِجان همه ریخته شده و می‎‌شود:

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر      قومی دو سـه پیش‌تر ز ما مست شدنـد

و وقتی بزرگان ادب عرفانی چون حافظ، سعدی، مولانا و دیگران همه بر شانه‌های فکری خیّام ایستاده‌اند، پس عجیب و جای سوال نیست که مساله مرگ برای خیّام چیزی حل ناشده نباشد.

حتی برخی گفته‌اند که بحث معاد هم در اندیشه خیّام پاسخ مشخصی ندارد و به همین خاطر، به کنکاش فلسفی می‌پردازد و نهایتا از مرگ نقبی می‌زند به مساله حال و می‌گوید: حالی خوش کن تو این دل شیدا را!. این حالی و حالیا در کلام خیّام و حافظ نکته زیباشناسانه دارد؛ این که شاد بودن، بودن در حال و رها بودن از غم گذشته و آینده است و چه بسا از آن جهت که شاد بودن در حال بر آینده و معاد نیز تاثیر خوشی خواهد داشت و در واقع، این جا هم پاسخ نامشخص وی برای معاد که برخی محقّقان مطرح کرده‌اند، منتفی می‌شود. در نگاه این دو، مسوولیت این شادی هم با خود ماست و همین به تنهایی می‌تواند دلیل شادی باشد، بدون این که نیاز باشد به دنبال دلیلی بیرونی دیگر برای شادی بگردیم:

ماییم که اصل شادی و کان غمیم              سـرمایه دادیم و نهــاد ستمیم

پستیم و بلندیم و کمــال و کمیم آیینه زنگ‌خورده و جام جمیم۱

در این رباعی اختیار و اقتدار آدمی به وضوح دریافته می‌شود؛ گویی مولاناست که این جا دارد سخن می‌گوید؛ چرا که اوج اقتدار و اختیار آدمی را در اندیشه و بیان مولانا مخصوصا در غزلیات شمس وی زیاد می‌بینیم. این شادی‌طلبی و توصیه به دوری از غم و شادزیستی را در کلام حافظ هم می‌بینیم. هرچند حافظ در این مقوله به پای خیّام نمی‌رسد و مضمون را از خیّام گرفته است؛ به عنوان نمونه:

حافظا! چون غم و شادی جهان در گذر است           بهتـر آن است که من خاطر خود خوش دارم

و به مخاطب چه زیبا و تامّل برانگیز هشدار می‌دهد که:

نقد عمــرت ببرد غصّه دنیا به گــزاف     گر شب و روز در این قصّه باطل باشی

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • بامدادخبر

    بعد از بررسی به شما پاسخ خواهیم داد

    سلام به سایت ما خوش اومدی لطفا برای چت کردن از طریق واتس‌اپ روی دکمه زیر کلیک کن.