پنجشنبه / ۹ بهمن / ۱۴۰۴ Thursday / 29 January / 2026
×

نویسنده : دکتر زهراالسادات قریشی به درخواست :پایگاه خبری تحلیلی بامدادخبر بامدادخبر: بهار و شکوه بهشت‌گونه‌اش همیشه بر جان شاعران و عاشقان جهان غوغا درافکنده است. باید مولانای جان را نیز با بهار نسبت‌ها و از جلوه‌هایش سخن‌ها باشد. در میان عناصر طبیعت آن‍چه بیش از همه در شعر مولانا نمود پیدا می‌کند، بهار است. او […]

مولانا و بهار
  • کد نوشته: 23389
  • ۱۴۰۴/۰۱/۰۱
  • 89 بازدید
  • ۱ دیدگاه
  • نویسنده : دکتر زهراالسادات قریشی

    به درخواست :پایگاه خبری تحلیلی بامدادخبر

    بامدادخبر: بهار و شکوه بهشت‌گونه‌اش همیشه بر جان شاعران و عاشقان جهان غوغا درافکنده است. باید مولانای جان را نیز با بهار نسبت‌ها و از جلوه‌هایش سخن‌ها باشد. در میان عناصر طبیعت آن‍چه بیش از همه در شعر مولانا نمود پیدا می‌کند، بهار است. او بر آن است که در بهار جرعه‌ای از بزم پرشکوه خداوند بر این خاک ریخته و در این عالم عروسی بر پا گشته است؛ پس همه باید به این بزم شادمانی و پیروزی بهار دعوت شوند. در غزلیات شمس می‌گوید:

    «ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل، یعنی             عروسی دارد این عالم که بستان پر جهیز آمد»

    حضور مکرر بهاریه‌های وجدآمیز در شعر مولانا ریشه در لطافت و پاکی روح عارفانه‌ وی دارد. در بهار نمادهای بسیاری هست که مولانا و البته هر عارفی را به تامّل برمی‌انگیزد؛ عطر و خنده گل یا طبیعت به عنوان نشانی از لبخند خداوند، پاکی و لطافت باران به عنوان نشانه‌های کرم خداوندی، طراوت نسیم به نشان فیض الوهی و زندگی‌بخشی او، افتادگی خاک به نشان پذیرش فیوضات الهی یا حتی آب و دریا که از نمادهای برجسته تداعیگر صفات الوهی در نظر مولانا است و هنگام بهار با تمام اوصافش نمایان می‌شود. به نقل دهباشی در کتاب تحفه‌های غیبی(ص۱۴۱)، شیمل توصیف فراوان مولانا از بهار را به زیبایی‌های طبیعت قونیه در بهار نسبت داده و می‌گوید: تنها کسانی که یک روز بهاری را در قونیه گذرانیده باشند، می‌تواند نزدیک صور خیال شعر مولانا را با واقعیت دریابند. مولانا در بسیاری از غزل‌هایش آمدن بهار را اعلام کرده و شادمانی پس از ایام سخت زمستان را برای مخاطب به ارمغان می‌آورد: «بهار آمد، بهار آمد، بهار مشکبار آمد                نگار آمد، نگار آمد، نگار بردبار آمد»

    وصف بهار با یقین به حقانیت و جان‌بخشی حق همراه بوده و طبیعت گویی مست شراب حق است:

    «به حمل رسیــــد آخر به سعــادت آفتابت            که جهــان پیـــر یابد ز تــــو تابش جوانی

    چه سماع‌هاست در جان، چه قرابه‌های ریزان           که به گوش می‌رسد زان دف و بربط و اغانی!»

    بدین‌سان مولانا عید را نیز مرادف شکستن زندان نفس و مرید حق گشتن می‌داند. عید وقتی است که ما مرید حق می‌شویم: «ز کرم مزید آمد، دو هزار عید آمد         دو جهان مرید آمد، تو هنوز خود کجایی؟»

    و شرط مرید شدن هم شکستن زندان‌هاست. به گفته سروش در کتاب قمار عاشقانه(ص۷۸): «از نظر مولوی، عید وقتی است که قفل زندان شکسته می‌شود و زندانیان آزاد می‌شوند. نه فقط زندانیان طبیعت و خاک؛ بلکه زندانیان سلطان نفس… و عید روح، شکستن زندان تن و سلطه‌ روح بر بدن است…» و سخن و اندیشه مولانا نیز اگر بر جان بتابد، خود، عیدی است که دربندان خاک را زنده می‌کند؛ چنان که خود می‌گوید: «بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم» و عید و بهار در نگاهش گویی پیر و رسول و پیشواست که چنین با بهار الهام‌بخش به سخن می‌نشیند که: «ای برگ قوت یافتی تا شاخه را بشکافتی      چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم؟»

    او بهار را رسول حق معرفی می‌کند که پیرانه تلنگر می‌زند؛ آن‌چنان که هر تحوّلی تلنگر می‌زند: «آمد بهار خرم و آمد رسول یار» یا رسولی که از او می‌خواهد بلبلانه نوای عشق سر دهد: «آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن». در بیان مولانا، بهار با مفاهیم و موضوعات مختلفی پیوند می‌یابد که به برخی اشاره می‌کنیم:

    ۱٫بهار و معشوق

    باید در نظر داشت که بهار گاهی در نظر مولانا معشوق است و این معشوق یا جان است و خدا یا شمس و آن که با خدا در پیوند است و آفتاب حق در برج وجود او همیشه تابان است. این مطلب که توصیف وی از بهار، گاه با شمس و امید به آمدن وی درآمیخته است، می‌تواند دلالتگری در این راستا باشد که همه به نوعی با هم وحدت دارند. بهار، نمادی از غلبه نیروهای مثبت و نقشی از خویشتنِ درونِ آدمی یا ولی حق است که به تجلّی درآمده است. در توصیف بهار می‌گوید: «نقش‌ها بود پس پرده دل، پنهانی         باغ‌ها آینه سرّ دل ایشان شد»

    می‌توان چنین برداشت کرد که این دل، دل اولیاست و باغ‌ها و زیبایی‌های عالم صورت، آینه‌ای است منقّش که اسرار دل آن‌ها را بازتابانده؛ چنان که مولانا بر آن است که به مانند ظاهر شدن اسرار زمین در بهاران، با آمدن شمس به عنوان بهار وی، اسرار درون او نیز برمی‌دمد:

    «در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین                     چون بهار من بیاید بردمد اسرار من

    «تبلی‌السرائر» است و قیامت میان بـــاغ                    دل را همی نمایند آن دلبـران چین»

    و به طور کلی، اگر عطری یا نسیمی از خویشتن درون که مرادف با انسان کامل است، به آدمیان برسد، گلزارها از وجودشان شکوفا می‌گردد: «اشتــر آمد این وجود خـارخار           مصطفی‌زادی بر این اشتـــر سوار

    اشترا! تنگ گلی بر پشت توست         کز نسیمش در تو صد گلزار رست»

    1. ۲. بهار و قیامت

    یکی از تمثیلات مکرر مولانا که ریشه در آیات قرآن دارد، تشبیه بهار به قیامت است که احیای زمین مرده را دلیلی بر وجود رستاخیز می‌داند؛ چنان که درخت به عنوان یکی از عناصر برجسته مورد توجه مولانا در اساطیر و کهن‌الگوها، صورت مثالی زندگی و نمودار حیات دوباره است. تکرار رشد نباتات در تعابیر اسطوره‌ای هم، یادآور حیات ادواری و اسطوره بازگشت جاودانه به اصلی واحد است. در غزلیات می‌گوید:

    «به بهــــار بنـــــگر که قیامت است مطلـــق       بد و نیک بردمیده همه ساله هرچه کاری»

    در غزلی دیگر که آن را با واژه خبر آغاز می‌کند، تا هشت مرتبه این واژه تکرار می‌شود: خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟…، خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید؟…، خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟…(غزل۷۸۲). این نوع بیان می‌تواند دلالتگر «نباء عظیم»(نباء/۲) در قرآن باشد. در واقع، به شکلی تلویحی می‌خواهد با اعلام آمدن بهار به عنوان یک خبر مهم، قیامت را نیز تداعی و در ذهن مخاطب ممکن‌الوقوع کند. چنان که کاربرد صریح واژه قیامت هم در این غزل دلالتگری برای همین معناست:

    «شاهدان چمن از پار قیامت کردند       هر یک امسال به زیبایی صدچندان شد»

    ۳٫بهار جان و مفهوم مُثُل

    مولانا معتقد است که غیر از بهار و زمستان عالم طبیعت، بهار و زمستانی نیز در عالم درون است که بسیار اصیل‌تر و واقعی‌تر است و چه بسا همان حالات روحانی نیک و بد آدمی است که جلوه‌اش در عالم بیرون می‌بیند و می‌انگارد. این تعبیر در شعر و اندیشه مولانا به وفور یافت می‌شود تا بدان‌جا که در مثنوی عقل و جان و خرد را رمز بهار و خواسته‌ها و کشش‌های تن و غرایز نفسانی و خودِ دروغینِ ما را خزان و مادیت سخت و سرد زمستانی می‌داند که از زیبایی و سرسبزی باغ معنا می‌کاهد:

    «آن نفسی که با خودی، همچو خزان فسرده‌ای            آن نفسی که بی‌خودی، دی چو بهار آیدت»

    بهار حقیقی در نگاه مولانا بهار جان است؛ وقتی است که جان به سطح و جلوه درمی‌آید و نفس خاموش می‌شود. گل‌های بهاری نمادی از شکوفایی و شادمانی جان آدمی(روحانیت) است:

    «مثل نفس خزان است که درو باغ نهان است              ز درون بــاغ بخندد چو رســد جان بهــاری»

    شکوفایی عالم جان است که عالم بیرون نیز نقشی از آن می‌گیرد. آنچه در بیرون رخ می‌دهد، نماد و تمثیلی است برای حقیقتی در درون آدمی. توصیف مولانا از سرسبزی و شکوفایی باغ جهان چنان است که گویی می‌خواهد به شیوه‌ای تمثیلی شکفتگی باغ دل، باغی در عالم بالا و در واقع جمال حق را به وصف کشد و درختان و گل‌ها در نظرش همان افراد بشرند: «خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ            زیر لب خنده‌زنانند که کار آسان شد؟»

    با توجه به بیت، گویی وقتی با عالم جان در پیوند باشی، جمله چیزهایی که سخت می‌انگاشتیم، آسان می‌شوند. خداوند یا جان حاکم وجود آدمی باشد، کار آسان می‌شود.

    «خبرت هست که بلبل ز سفر باز رسید                  در سماع آمد و استاد همه مرغان شد؟»

    صفت بارز بلبل عاشقی و گویایی بر گل است. گویایی پرندگان چه بسا از پرتو بهار است و شکفتن جان، مقارن تجلّی عشق است. «خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت           مژده نو بشنید از گل و دست‌افشان شد؟

    خبرت هست که جان مست شد از جام بهار؟       سرخوش و رقص‌کنان در حرم سلطان شد»

    بهار حقیقی وقتی است که جان به حریم الهی و اصل خویش راه می‌یابد. در ابتدای همین بهاریه می‌گوید:

    «خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟      خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟»

    شکر، عشقِ حیات‌بخش است که کمیاب و گران‌بهاست و از نگاه مولانا در بهار ارزان می‌شود؛ چرا که موعد شکفتن جان است. از منظر مولانا، تا بهار، قیامت و زنده شدنی در درون رخ ندهد، جانِ جهان و اصل و حقیقتِ آن در شکوه بهار دریافته نمی‌شود. زیبایی‌های عالم طبیعت، سایه عالم جان است و بهار، آیینه‌ای است که اصل زیبایی عالم بالا را انعکاس می‌دهد: «نقش‌هـــا بود پس پــرده دل پنهـــانی           باغ‌هــا آینــــه ســرّ دل ایشــان شد

    آنچه بینی تو ز دل جــوی، ز آییـنه مجوی          آینه نقش شود، لیــک نتاند جان شد»

    در فیه‌مافیه(ص۲۰۱) این مطلب انعکاس درون بر بیرون را چنین زیبا مطرح می‌کند: «اگر کسی در حق کسی نیک گوید، آن خیر و نیکی به وی آید می‌شود، در حقیقت آن ثنا و حمد به خود می‌گوید. نظیر این چنان باشد که کسی گرد خانه خود گلستان و ریحان کارد. هر بار که نظر کند گل و ریحان بیند. او دائماً در بهشت باشد، چون خو کرد به خیر گفتن مردمان. چون به خیر یکی مشغول شد، آن کس محبوب وی شد و چون از وی‌اش یاد آید، محبوب را یاد آورده باشد و یاد آوردن محبوب، گل و گلستان است و روح و راحت است و چون بد یکی گفت، آن کس در نظر او مبغوض شد. چون از او یاد کند و خیال او پیش آید، چنان است که مار یا کژدم یا خار و خاشاک در نظر او پیش آید».

    بدین‌سان بهار عکس یا بازتاب خنده جان است؛ جان به مرتبه اولیا رسیده و خندیده است که بهاری در عالم بیرون رخ داده است. او در پی اهمیت دادن به درون و تاثیر و نسبت بازتابی درون بر بیرون معتقد است که توجه به خدا و یاد او، همه چیز را در وجود آدمی دگرگون و زیبا و بهشت‌گونه می‌کند که بهار نیز یک جلوه از آن است:

    «تا نقـش تو در سینه ما خانه‌نشین شد         هرجا که نشستیم، چو فردوس برین شد…

    بالا همگی باغ آمد و پایین همگی گنج        آخر تو چه چیزی که جهان از تو چنین شد»

    ۴٫باد و نسیم(تجلیات و فیوضات)

    مولانا به مناسبت سخن از بهار از نسیم و باد نیز سخن می‌گوید. او سرمای بهار را به دم روح‌افزای اولیا و نفحات الهی تعبیر می‌کند که منجر به رویش سبزه‌زار می‌گردد و معتقد است که انسان نباید خود را از این انفاس و نفحات دور نگه دارد. در مثنوی می‌گوید: «نفحه آمد، مر شما را دید و رفت      هر که را می‌خواست، جان بخشید و رفت»

    باد و نسیم بهاری استعاره مناسبی برای نفس زندگی‌بخش معشوق و تکامل‌بخشی آن است؛ چراکه گل را می‌شکوفاند. بنا بر تعبیر سادات شریفی در کتاب دری از دریای جان(ص۷۷)، «از صفات باد صبا آن است که با پراکندن عطر گیسو یا بدن یار نمی‌گذارد وجود او پنهان گردیده و فراموش شود. پیر نیز نفحات عشق الهی را در میان خلق می‌پراکند و با اذکار خلق، یاد خدا و عشق او را در جان‌ها زنده نگه می‌دارد». بهار همچون اولیا فیاض است و قوت جان را برای جان‌ها می‌آورد؛ قوتی که از چشم‌های ظاهری نهان است.

    شیمل در کتاب شکوه شمس(ص۲۵۹) بین باغ بهاری، مریم و روح‌القدس در شعر مولانا نیز رابطه ایجاد کرده و می‌گوید: «مولوی به همانند ساختن باد بهاری با مریم دلبستگی دارد. نسیم ملایم گرم، همچون روح‌القدس عمل می‌کند، آن‌چنان که شاخه‌های بکر، آبستن می‌شوند و شکوفه، برگ و سرانجام میوه از غیب به بار می‌آورند». نمونه آن بنا بر غزلیات شمس: «میان باغ گل سرخ های و هو دارد                   که بو کنیـد دهـان مـرا، چه بو  دارد…

    عجایبند درختـانش بکـر و آبستن                     چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد»

    و البته باید اشاره کرد که مولانا در کنار مفاهیم مثبت باد، گاهی هم آن را به مانند سنّت معمول شعر عرفانی به عنوان مشبه‌به هوا و هوس به کار می‌گیرد:

    «چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می‌دار            از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد»

    ۵٫باغ

    باغ، بستان و صور خیال مربوط به آن از عناصر طبیعی دیگر در رابطه با وصف بهار در شعر مولانا است که آن را گاهی در بیان مضامین مربوط به حدیث نبوی «الدنیا مزرعه‌ الاخره» به کار می گیرد. علاوه بر این، موضوع تجلی خداوند در عالم، موضوعی است که جان عاشقانی چون مولانا را وجد آورده و سرمست می‌کند. اوج دگرگونی طبیعت و آمدن بهار هم در باغ و بوستان است که به بهترین شکل نموده می‌شود. یکی از دلایل توجه خاص وی به باغ این است که وی باغ و بستان این عالم را عکس رخ خداوند می‌داند:

    «در باغ به جز عکس رخ دوست نبینیم                 وز شاخ به جز حالت مستانه ندانیم»

    وجود انسان در نظر او باغی است که باغبانش خداوند است:

    «من همچو گلبنانم، او همچو باغبانم                 از وی شگفت جانم بر وی بود نثارش»

    می‌توان گفت وجود انسان، دل او و نقش و نگار آن مبنای تشبیه وی به باغ می‌شود:

    «کسی که او لحــد سینه را چو باغی کرد                    روا نداشت که من بستــه لحــد گردم

    دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهاد                     که صد سلامش از آن باغبان نمی‌آید»

    مطلب ادامه دارد…

    بخش نخست

    بهار و مفاهیم تداعیگر آن در اندیشه مولانا

    یک پاسخ به “مولانا و بهار”

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • بامدادخبر

    بعد از بررسی به شما پاسخ خواهیم داد

    سلام به سایت ما خوش اومدی لطفا برای چت کردن از طریق واتس‌اپ روی دکمه زیر کلیک کن.